تبليغاتX
آخرین عیسی
از این به بعد


از این به بعدش رو اینجا بخونید

2 نوشته شده در  چهارشنبه 11 آبان1384ساعت 0:1  توسط احمد  | 

خوبم هنوز

میدمد آهسته
در سرم میخندد نجوایش :
ُساده میمیرد برگ
ساده تر از هوس باد و تقلای تگرگ
ساده تر را تو چه میپنداری ؟
برگ
برگ
هوووووووو
برگ
مرگ
میبینی ؟
من
میرقصم
زیر پایم 
خش خش
راست میگوید
برگها ساده ترند
2 نوشته شده در  جمعه 6 آبان1384ساعت 2:3  توسط احمد  | 

میدانی که من جرات چشمهایت را ندارم یا با اجازه استاد

میدانم
درست
همه اش قبول
اما خوب
اااااااااا
آخر
من
یعنی میدانی
تو
باید
باید که نه
اما
شا
شاید
نه
اگر
اگر
اگر مثلا
یعنی میخواهم بگویم
گاهی
خوب
یعنی
بعدا
البته
نه اینکه
اما
لااقل
میفهمی که؟

2 نوشته شده در  پنجشنبه 5 آبان1384ساعت 12:30  توسط احمد  | 

یاد وحدت میافتم که میگفتی

آرامشم از یا با خستگی بعد از دویدن
با سکوت خنک شب
با یک لیوان آب
-دلم سیگار نمیخواهد دیگر-
قاطی که میشود
لذتش میبلعدم
انگار زنده ام دوباره
برود هرکس میخواهد هرجا
من همینجا خواهم ماند تنهایی
آواز خواهم خواند با قورباغه ها
بقیه چیزها انگار دروغ بوده اند همه
بعد ساکت
هم خوانیشان را که انعکاس منست گویی
خنک گوش خواهم کرد
غوطه میخورم در زیبایی لرزش باوقار صدا
که مکث میکند چه به هنگام
تا بنوازد سکوت جواب آواز را
چیزی که مانده برایم
همین است
بماند اگر
کافیست
2 نوشته شده در  چهارشنبه 4 آبان1384ساعت 21:39  توسط احمد  | 

تصویر تصویر است

تصویر تصویر است
همه تصویر است
همه چیزهایی که شناختم تصویر بودند
بیرون میخواهم بزنم از تصویر
تصویر زندان زندگیست
تصویر تصویر زندگیست شاید
تصویر تصویر است
2 نوشته شده در  سه شنبه 3 آبان1384ساعت 22:56  توسط احمد  | 

From Dusk Till Dawn
 

باز می آیی میترسم
میگیری ته کلید را
می چرخانی آنطرفی که نمیخواهم
ضعفی به نعره ای ماننده در خواب
که بی صدا
ریشه میکند در انگشتانم
میآید بالا
تا شانه ام یخ میزند آنگاه
رها میکنم کلید را
رها میکنی تو هم آرام
حیرتم دستت را بعد
که عجیبترین چیزیست که دیده تا امروز
و عجیبتر
و عجیب باید گفت اینرا که عجیبتر
نگاه میکند انگار ناشناخته ای از آنسوتر
نوک انگشتانم را پس میکشم آنگاه نرسیده به دستت
که آرام دارد میلغزد روی هوا
مثل ترس که نه آرام اینبار
با صدایی از زمزمهء کف آلود موج
که سر میکوبد بر صخره ای
میلغزد در درونم  را
میلرزاند
نمیفهمم اما
که ترسیده ام حتی
گیج و دوباره و اینبار
لمس
چهره ات را هم
میبینم حالا دیگر
خالیست نه مثل دیروز که اخم
آرام میگیرم دارم کم کم که
بالا میزنی آستینت را
"ناگهان"را میفهمم ناگهان
چشمهایم سیاهی میرود
روی ساعدت تا آرنج
جای زخم داغ است انگار
میله ای که چندین بار
نازک اما
مثل نفرت
مثل رد پای میله
لبخند میزنی
لبخندت هم انگار داغیست
توی صورتت
باز مانده دهانم
ضجه ای اما دریغ
نتوانم
ریه هایم را خالی
نه
قفل است سینه ام
تا بیدار
لالایی نگویید دیگر
نخواهم خوابید
موهای تنم هم همه
سیخ شدند فردا
وقتی دیدم نه اینطور اما
سوخته آری پیشتر دستت
و آنروز
تا غروب
کابوسم را انگار بدانی که چه میکند 
بودنت  با من
کامل کردی
 

2 نوشته شده در  سه شنبه 3 آبان1384ساعت 22:48  توسط احمد  | 

وقتی یا هرگز حتی

هر شب
از آن شب که بیدار شدم دیدم
چیزی نیست برای ترسیدن
خواب میبینم ایستاده ام اینجا
و چیزی نیست جایی
وقتی یا هرگز حتی
برای ترسیدن
و نمیدانی چه وحشتناک است این
همانطور ایستاده بعد
خوابم میبرد از ترس
میمیرم یا شاید

 

2 نوشته شده در  یکشنبه 1 آبان1384ساعت 0:17  توسط احمد  | 

خیلی بهتر است

و خنده هایی
که مثل سینه هایشان
هر کسی اجازه ندارد
و همان هر کسی
بهتر است نبیند وقتی
این خنده ها را
با کسی
و چیزهای دیگری هم هست
2 نوشته شده در  جمعه 29 مهر1384ساعت 16:55  توسط احمد  | 

""

وقتی میگویم "مهم نیست"
با آدمها دعوایم میکنند اغلب
مهم است همه چیز آقا
مهم است
2 نوشته شده در  یکشنبه 24 مهر1384ساعت 20:32  توسط احمد  | 

بگو باز بیا برایم لالایی

سیم کیبوردم را با قیچی میبرم
شروع میکنم بعد به نوشتن
هزار سال که تمام شد
ابر ها همه آسمان را که بلعیدند
من سرم را میکنم زیر خاک
گریه
اشکهایم اما می آیند از خاک بیرون
میروند بالا لای ابر ها
کلاغها که دارند پرواز میکنند بعد
میمیرند
2 نوشته شده در  یکشنبه 24 مهر1384ساعت 1:47  توسط احمد  | 

بیا لالایی بگو

زنده بودن را نیز
بیا لالایی بگو برایم
بگذار
بخوابم
میترسم مردن را
چشمهایم باز میماند میدانم
بگذار بمانند زنده ام آخر
میترسم آخر وقتی نمی بینم
نبندید دستهایم را 
پاهایم را نیز
دست و پا میخواهم بزنم 
توی دهانم هم خاک نریزید
میخواهم گریه کنم
بگذاریدم اصلا با کلاغها
خودشان میدانند من زنده ام ...
2 نوشته شده در  شنبه 23 مهر1384ساعت 23:33  توسط احمد  | 

حالا رسیده ام

من از هزار فرود و فراز نای
من از هزار سکوت و خروش راه
من از صدای سراسر هراس مه
در پیجش تلاطم بی انتهای ماه
یا از سلامهای پس و پیش آشنا
یا از عبور های گذشته است این و آه
یا از دویدن باطل به دور دور
یا در عمیق سکون از گمان چاه
من در تمام بودن و دانستنم که چون
در کاههای کوه چون کوهای کاه
حالا رسیده ام به من مات شاه و رخ
شاهم رخش زرد شده اسبم رخش سیاه

 

2 نوشته شده در  جمعه 22 مهر1384ساعت 1:36  توسط احمد  | 

نه

نخواهد بود  آسمان
از شرم  نگاهش را
به هیچ دور دوخت
یا سینه اش از دود سینه ات
نه سنگ بار
نه سیاه
یا غروبش خون آلود سکوتت دمی نه
از خونین غرورت
مرهمی از خنکا یا
برحجیم گلوگیر خاک آلود گرما
یا طلوعش زمزمه سرود دوباره ها
بر دستهایت که خشک میشوند هم ضجه
با صدای لالایی ننه سرما
نه
نخواهد بود

دردهایت را در خود چاره ای باید

2 نوشته شده در  جمعه 22 مهر1384ساعت 1:35  توسط احمد  | 

قشنگ است

میدانم درخت چه میگوید , هر چند
اتفاقا یکی چند روز پیش گفت
دختر ها فکر میکنی
بو مثل پسر ها  
میدوند میروند میدهند وقتی ؟
و من اگر نمیگفتم دارم میترکم
که حرف نزنم از بو
میترکیدم
در هر صورت فکر میکنم
که هیچ مهم نیست
سوتینت از جلو باز شود یا پشت
مثل دروغهایت در هر حال
پشیمانی بعد از سکست را
قشنگ است
2 نوشته شده در  جمعه 22 مهر1384ساعت 1:32  توسط احمد  | 

گاوآهن

من دستهایم خشک دارند میشوند
نوشتن دیگر حتی
نمیتوانم
حرفهایم میماسند توی کله ام
سرم گیج میخورد توی زمین
میکشمش مثل گاو آهن
می ایستم توی راه
تکیه میدهم به دیوار
گمان میکنی رها شده ای
سرم از روی گردنم میافتد پایین
گمان کن
رها شده ای
2 نوشته شده در  چهارشنبه 20 مهر1384ساعت 21:3  توسط احمد  | 


خیلی خوب است که نخندیدی با من
خوب است که نمیخندی دیگر هم
خیلی خوب است
باور کن
خیلی
عالیست اصلا
معرکه است
کثافت دلم تنگ شده برای لبخندت

2 نوشته شده در  چهارشنبه 20 مهر1384ساعت 21:2  توسط احمد  | 

از زمین

آرمین اما سیاه که میپوشد
یاد تو که می افتم
آنطور وقتی خم شدی سینه هایت را تا نشان بدهیم
از توی آن لباس سیاهت
یادم نیست چه تعارف میکردی
دروغ گفتم
یادم هست
نمیگویم اما
راستی اگر میماندی هنوز میگفتم اینرا که
  قشنگ است سیاه که میپوشی
هیچ فرقی هم نمیکند که چه رنگی باشد
اگر اینطور پس چرا آنطور ها را بعد که نمیفهمم
یا میفهمم
فرقی نمیکند
و نگو و که نمیدانستی
من چقدر احمقم
یا بگو حتی
فرقی نمیکند
2 نوشته شده در  یکشنبه 17 مهر1384ساعت 0:40  توسط احمد  | 

اسب

دلم سوخت برای مهره های شطرنج
از روی صفحه برداشتم
گذاشتم روی ماسه ها توی ساحل
گفتم بروید احمقها
سر کار بودید تا حالا
همه گیج بینهایت از حرکتهای تازه
رفتند
شاید گفتم یک روز هریک را کجا و چطور
اسب اما
همانطور ال ال رفت
افتاد زیر موج
مرد
لبخند هم نمیزد
2 نوشته شده در  شنبه 16 مهر1384ساعت 21:0  توسط احمد  | 

برف بگو ببارد

برف بگو ببارد
دلم برف میخواهد
خوب بود آنروز ها
اگر دلم هروقت میخواست گریه
میشد
حالا ولی امشب
برف بگو ببارد
تو نیستی دیدم راستی امروز
خیلی وقت است انگار  و من
تنهاییم
در اوج
مثل بالای فواره ای که فرو میریزد
آرامش است و سکون و درد
باورش کرده ام دیگر
بخند ببین بگیر بیا بگو در آغوشم
میشنوی صدایش را
یا از مردن هم میترسم اگر
شکلات که میخوری
سرم درد میگیرد باز بیا
برف بگو ببارد
دستهایم را
از روی صورتم کنار بزن
دوست دارم فکر کنم نمیفهمی اینطور
من دارم از لای انگشتانم همیشه
نگاه میکنم
انگشتانم که وقتی یا میلغزند روی کیبوردم
به جای تو
برف بگو ببارد

2 نوشته شده در  سه شنبه 12 مهر1384ساعت 23:51  توسط احمد  | 

همینه که هست

صورتت با آن آرامش عبورت چه هموار چه تند
جیغ میکشد توی صورتم
من انگار کودکی توی بن بست وحشت کابوسی
نفسهایم بریده بریده
فرار نمیتوانم
"من که کاری نداشتم با تو"
بعد
یک قدم میایی جلوتر
یا عقب تر
فرقی نمیکند
من چشمهایم را میبندم
یا باز میکنم
فرقی نمیکند
میترسم
یا نمیترسم
میخندم به جایش اگر وقتی
صدایم میلرزد
یا نمیلرزد
فرقی نمیکند
...
2 نوشته شده در  دوشنبه 11 مهر1384ساعت 14:58  توسط احمد  | 


آینه را که نگاه میکنم گاهی
همینطور بی دلیل خنده ام میگیرد
یاد تو افتادم اینبار
که گفتی غمگین نباش
خودت هم میدانی دروغ گفتم
"سعی میکنم ".
آینه هم دیگر دردش میگیرد از خنده ام
میدانی
حرفهایم را آنروز که گریه کردی
دلم سوخت
پشیمان شدم
برای همین است دیگر اگر حرف نمیزنم
2 نوشته شده در  دوشنبه 11 مهر1384ساعت 14:56  توسط احمد  | 

باز
احساس میکنم گاهی
خودم را
نمیتوانم دیگر
بعد فکر میکنم
اگر بودی
میشد نگاهت کنم آنقدر
که فکر کنی
حس یا
لباسهایت را دارم
توی خیالم
یکی یکی در میاورم
بعد سرت را آنطور که آن بار
با آن تاسف مادرانه
ضمیمه اش ته رنگ تمسخر
تکان بدهی و من
اینکه هستی را
تا چشم بگیرم از من یک دم
خیره شوم به تو
مست انگار
خیره بمانم
و لبخندم
از رویت که برمیگردانی
انگار که لخت نشسته ای روبرویم
بخشکد
دلم بخواهد بگویم
باور کن توی خیال من
لباس تنت هست
ولی نگویم
فقط
چشمهایم داغ بشوند آنقدر
که پلکهایم را نتوانم
باز نگه دارم
ببندمشان و باز
خودم را خواهم دید
و صدایم که باز میپیچد در من
2 نوشته شده در  سه شنبه 5 مهر1384ساعت 23:23  توسط احمد  | 

نمیدانم دیگر

گفتم رهایم نکن
گفتم رهایم کن
رهایم کردی
رهایم نکردی
نمیدانم کدامتان دیگر
خیالید
2 نوشته شده در  یکشنبه 3 مهر1384ساعت 15:1  توسط احمد  | 

روزنه

از دماغم خون میریزد روی کیبوردم
که دستهایم دارند بازی میکنند رویش
چیزی ندارم کسی را
آواز هم نمیتوانم بخوانم
صدایم توی گلویم به درد میشکند
میپیچد همانجا توی سرم
میماند
اینجا هم چیزی نیست
بیهوده میگردید
مگر روزنه ای در لباسی
که پریشانیم را
جا ندارد
2 نوشته شده در  جمعه 25 شهریور1384ساعت 22:27  توسط احمد  | 

دلخوشی

رهایم دیگر
چشمی نیست
که داغ بزند توی چشمهایم نگاهش را
دستی یا که بدزدد چیزی از درونم
چیزی یا که دستی بدزدد
دلخوشی هایم هم
به آن دخترک توی تبلیغ رشد خلاصه میشوند
2 نوشته شده در  جمعه 25 شهریور1384ساعت 22:25  توسط احمد  | 

Malena

موهایت را که چیدی
دستهایت که زخم شد
پیر پسر همسایه وقتی
همان که وکیل بود
به زور خواباندت
چشمهایت که خون آمد
وقتی گفتی هر سه شنبه میتواند بیاید آن مردک
تا وقتی غذا با خودش بیاورد
وقتی همه چیز
وقتی همه چیز
وقتی همه چیز
من داشتم از سوراخ توی پنجره
گریه میکردم
تو نمیفهمی
پسر بچه ها ولی همشان
یک فرشته دارند
فرشته های پسر بچه ها را
من نمیتوانم بگویم
زورم نمیرسد
تو فرشته من بودی اما
میدانی توی خیابان
اگر فرشته یک پسر بچه را بزنند
بعد موهایش را بتراشند
وقتی صورتش خونیست
نمیتوانم
ادامه اش را بنویسم دیگر
درد میگیرم ...
2 نوشته شده در  دوشنبه 21 شهریور1384ساعت 4:28  توسط احمد  | 

شکلات

آن شکلاتی که دادند دستمان یادت هست ؟
گفتند اگر بچه خوبی نباشی ازت میگیریم
یادم هست  دلت نمی آمد بخوریش
من دور انداختم .
2 نوشته شده در  دوشنبه 21 شهریور1384ساعت 3:32  توسط احمد  | 

سنگم آخر خیلی بزرگ است

سنگهایتان را
که گرفته اید توی دستهایتان بالا
نگه ندارید اینطور
شکنجه ام میدهد
اگر قرار است پرتاب شوند توی صورتم
منتظرید چرا ؟
وگر نه
بیایید نزدیکتر
من زورم نمیرسد
سنگم را آنقدر دور
بوسه ها و دستهایم را نیز
2 نوشته شده در  دوشنبه 21 شهریور1384ساعت 3:29  توسط احمد  | 

ترین

زیباترین چیزها , همیشه , چیزهایی هستند که نمی بینیشان .
ترسناکترین چیزها هم
2 نوشته شده در  شنبه 19 شهریور1384ساعت 3:42  توسط احمد  | 

هیچ ربطی به زلف تو هم ندارد

من 
شدید ترین تناقض ها را
اینجا جمع کرده است
و مرده ها که همشان
از زنده به گور شدن
میترسند
2 نوشته شده در  شنبه 19 شهریور1384ساعت 3:41  توسط احمد  |